خرید بک لینک

درباره سایت

سایه ای که هنوز نبضش میزند

آخرین مطالب

امکانات وب

صدای آمبولانس هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد

آروم آروم، صدای سوتی که توی گوش مرد بخاطر اون برخورد شدید پیچیده بود، داشت کم میشد.

طپش قلبش هر لحظه داشت کمتر میشد و تازه داشتم میفهمیدم چقدر سر و بازوی چپم درد میکنه

نمیخواست از ماشین پیاده بشه. یعنی نای پیاده شدن هم نداشت.

صدای کسانی که به کمکش اومده بودن رو بصورت زمزمه وار میشنید که : خیلی شانس آورده که زندس، کامیونه در رفت، خداروشکر که کامیونه سرعتش بیشتر از این نبود وگرنه لهش میکرد...

صدای آمبولانس کاملا نزدیک شده بود

در بخاطر غر شدن، با دست مردم باز نمیشد و نیاز به وسیله داشت

مرد هنوز چشماش سیاهی میرفت و هیچی یادش نمیومد

هنوز داشت توی ماشین آهنگ پخش میشد

بخاطر خراب شدن ماشینش ناراحت بود، ولی کاریش نمیشد کرد

لباسش بخاطر خون ناشی از پارگی بازوی چپش خیس شده بود و تقریبا حسی شبیه گرما داشت، ولی میدونست که مردنی نیست

بدتر از اون این فکر مدام توی سرش بود که حتی اگر میمرد، چیز زیادی رو از دست نمیداد

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 0:30

صفحه بندی