432
-
تاریخ: 1396/12/15 ساعت: 13:46
بزرگترین درد رو در زندگیم زمانی تجربه کردم که وقتی هواپیمای جنوب نمیتونست روی باند بشینه، وقتی همه مسافرا مضطرب بودن که چی میشه و آخر سر زنده از این هواپیما میایم بیرون یا نه، فقط و فقط داشتم به این فکر میکردم که اگرم همه چیز الان تموم بشه، زیادم ناراحت نمیشم.+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶ساعت...
433
-
تاریخ: 1396/12/15 ساعت: 13:46
سخت ترین قسمت زمانی که ناراحتی ولی خودتم نمیدونی چت شده زمانیه که که کسی ازت میپرسه چرا ناراحتی و تو میگی نمیدونم و اون فرد باور نمیکنه و بیشتر اصرار میکنه و تو باز میگی چیزی نیست و اون میگه به من بگو چی شده و تو فکر میکنی و بالاخره یه چیزی که زیاد هم اذیتت نمیکنه رو میگی و اون تلاش میکنه برای اینک...
434
-
تاریخ: 1396/12/15 ساعت: 13:46
کاش این زندگی تموم میشد؛ خیلی سریع، خیلی اتفاقییا کاش خودم حداقل جرات تموم کردنشو داشتم؛ خیلی سریع، بدون درد+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶ساعت 17:2 توسط doobi | Let's block ads! (Why?)
425
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 21:31
شب یلدا، دوبار نیت کردم بیت اول هر دوبار اینا بود : بار اول: درد ما را نیست درمان الغیاث بار دوم: سینه مالامال درد است ای دریغا مرحمی + نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۹۶ساعت 10:44 توسط doobi |
426
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 21:31
دختر با لیخند زیایی حرف میزد. از کارهایی که میخواست بکنه حرف میزد. از اینکه پدرش میگه باید بره. پسر اما فقط بعضی حرف های دختر رو میشنید. پسر خودکار رو در دستش گرفته بود و بعضی وقت ها برای اینکه نشون بده محو دختر نیست، به صورتجلسه نگاه میکرد، یا با خودکارش بازی میکرد، اما سریع حواسش پرت صورت زیبا و گ...
427
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 21:31
اگه بدونم بعد از مرگم زندگی وجود داره، در قالب تناسخ یا هر حالت دیگه ای، تردید نمیکنم که باید این مرحله رو در اسرع وقت تموم کنم تا زندگی جدیدمو شروع کنم. + نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۹۶ساعت 10:53 توسط doobi |
428
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 21:31
صدای زنگ ساعت سر صبح، صور قیام تمام دردهاست. زمانی نوبت به محاکمه من میرسه که عکساتو دوباره میبینم. شب از شدت خستگی میخوابم و ساعتو برای تکرار رنج دوباره کوک میکنم. + نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۹۶ساعت 10:55 توسط doobi |
424
-
تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 22:24
اونقدر بهش سخت گرفتم که رفت و دیگه پشت سرشم نگاه نکرد حالا که دارم پیر میشم، هرچیزی که به اون سخت گرفتم رو فراموش کردم و یه حسی ته دلم به آدم ها التماس میکنه که کنارم بمونن
421
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 0:30
صدای آمبولانس هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد آروم آروم، صدای سوتی که توی گوش مرد بخاطر اون برخورد شدید پیچیده بود، داشت کم میشد. طپش قلبش هر لحظه داشت کمتر میشد و تازه داشتم میفهمیدم چقدر سر و بازوی چپم درد میکنه نمیخواست از ماشین پیاده بشه. یعنی نای پ
422
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 0:30
فکر کن داری همین الان میمیری. چه حسی بهت دست میده؟ ممکنه برای کسی دلتنگ بشی یا ممکنه حس کنی نسبت به کسی مسئولیتی داری که باید زنده بمونی و اونو انجام بدی یا شاید حس کنی بودنت به کسی که دوستش داری کمک میکنه، در نتیجه باید بمونی یا شاید به خودت قولی دا
423
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 0:30
گفت: نوشته هاتو خوندم. میدونم هنوزم دوستش داری. میدونم هنوزم براش مینویسی. میدونم فقط به من دروغ گفتی. فیلم رو pause کردم و گفتم : خب . . . ؟ چند ثانیه صبر کردم. چیزی نگفت. دوباره فیلم رو play کردم. گفت: در ضمن، اون نوشته های مزخرفت، اصلا هم قشنگ نیست. هیچ جذابیتی توی نوشته هات نیست. بیشتر شبیه یک پ...
۴۲۰
-
تاریخ: 1396/8/2 ساعت: 0:51
بی تو، هر روز که میگذرد، تداوم رنجی ست که زندگی اش مینامند
418
-
تاریخ: 1396/7/28 ساعت: 9:39
سخت ترین کار دنیا، اثبات درونیاتت برای دیگرانه وقتی میگی من مشکل دارم، پس بقیه باید منو درک کنن، درنتیجه حرف نمیزنی، میگن بیتفاوتی و هیچی جز خودت برات مهم نیست وقتی حرف میزنی، توضیح میدی که چرا بهم ریختی، چرا یه سری کارهارو نمیتونی انجام بدی و ... ،
419
-
تاریخ: 1396/7/28 ساعت: 9:39
توی دوراهی انتخاب بین حفظ غرور یا عشق، عاقل کسیه که غرورش رو انتخاب کنه و عاقل تر از اون کسیه که عشق رو . + نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶ساعت 8:49 توسط doobi |
416
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 0:36
دختری که همیشه خنده بزرگی بر لب دارد و همیشه با دوستش و نامزدش بیرون میرود، باز هم دچار همان اتفاق تکراری شده بود. دوستش و پسرک کنار هم نشسته بودند و او طرف سوم میز را پر کرده بود و گاه و بیگاه به دستهای روی همدیگر دوستش و پسرک نگاه میکرد. میگفت و میخندید، ولی زود ساکت میشد. آخر سر طاقت نیاورد و در ...
417
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 0:36
هنوز غذا نیامده بود به گارسنی که غذای اشتباه سر میز آورده بود خنده ای تحویل دادم و سریع رویم را به سمت دیوار رو به رو برگرداندم و با خودم فکر میکردم چقدر تمام این شلوغی ها، این آهنگ های بلند روشنفکرنما، این صدای خنده بلند میز کناری و صدای خنده بلند آن دختر و حتی سطح سیقلی میز خسته ام میکند. کاش یکم ...
415
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 12:24
بزرگ شده ای مثل همیشه زیبا، با همان لبخندی که زیبایی را به رخ حلال ماه میکشید + نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶ساعت 10:43 توسط doobi |
413
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 1:36
شبیه ارتفاعات شمالی البرز شده بود، زمانیکه مه گرفته میشن و به زور میتونی اطرافتو ببینی، با این تفاوت که این مه، دود خالص بود و حداکثر ارتفاعی که من داشتم، به اندازه 5 طبقه بود. باد به زور میخواست پنجره رو بیشتر از مقداری که باز بود، باز کنه و خودشو توی سالن شرکت جا کنه. یه دستم به پنجره بود و با دست...
414
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 1:36
گاهی زمونه کاری میکنه که هرچقدر که بخوای قوی و مقتدر خودتو نشون بدی، میبینی حتی خیلی بیشتر از اون چیزی که در حالت عادی هستی هم حساس شدی. اونقدر که امروز توی مسیر برگشت، دلم حتی برای ماشین قبلیم که پدرمو درآورده بود هم تنگ شده بود . . . + نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۶ساعت 19:47 توسط doobi |
412
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 17:41
چرا کار، اولویت اول یک مرد میشه: 1- چون میبینه هرچقدر که برای کارش زمان میذاره، بهش اهمیت میده، برای پیشرفتش تلاش میکنه، همه اینا موجب میشه که پیشرفتش سریعتر بشه و موجب ارتقاءش میشه. تک تک ثانیه هایی که برای کار صرف میکنه، براش بازخورد خوب داره. 2- هیچوقت کار یک مرد، برنمیگرده بهش بگه: اصلا برام مهم