396
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 2:32
گفتم: پس چرا نمیرسی؟ خسته شدم از بس تمام راه هایی که نیامده ای را آب پاشی کردم ام که خاک از روی هیچ دلتنگی بلند نشود تا خاطر قدم هایت آشفته شود، از بس تو را در هر جا، به هزار صورت و سن دیده ام، از بس که نبودنت بودنی است همچون جای عمیق ترین زخمی که سالهاست خون به لبش نیامده اما هنوز هست ولی نیست. خند...
397
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 2:32
هیچوقت آهنگی که از صمیم قلب دوست داری رو نباید برای دیگران بذاری تا بشنون، مگر برای کسی که عاشقانه دوستش داری، تا درحین پخش آهنگ از پشت بغلش کنی و بوش کنی تا اگه از آهنگ لذت نبرد، از آغوش همدیگه لذت ببرین + نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:48 توسط doobi |
398
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 2:32
عضلات شکم و کمرم بخاطر فشار عصبیای که توی این روزها داشتم، کاملا گرفته بود و از شدت درد، ساعت 4:30 صبح مجبور شده بودم بیدارشم. جلوی سینک ظرفشوئی وایساده بودمو داشتم لیوانمو میشستم. قهوه آروم داشت دم میکشید. پرسید: دردت کمتر شده؟ برای اینکه فکرشو راحتتر کنم گفتم: هنوز نه، ولی خوب میشه. هیچ دردی هم
399
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 2:32
از شدت درد، نمیتونستم دراز بکشیم یا حتی بشینم. داشتم راه میرفتم تا شاید یکم دردم کمترشه. پرسید: میخوای بیدار بمونم؟ گفتم: نه قربونت. برو بخواب. منم دردم تموم شد، امروز زودتر راه میفتم میرم شرکت. گفت: باشه. مواظب خودت باش. و رفت. تا نزدیک پنجره رفتم و به پنجره همسایه رو به رو که زوج تازه ازدواج کرده
400
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 2:32
تمام راه عطرت را نفس کشیدم و بغضم را خوردم، تااینکه دخترک به مقصدش رسید و از تاکسی پیاده شد و رفت، چون تو، که نیمه راه به مقصودت رسیدی و رفتی. و من فهمیدم که دوست داشتن باید بویی شبیه همین عطری که گاه و بیگاه گلویم را فشار میدهد باشد + نوشته شده در شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 16:50 توسط doobi |
401
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 2:32
وقتی به لبهام رسید، مزۀ دریارو ازش چشیدم. حق داره بخوام تمام رنج هارو کنار هم بذارم، یه دریا میشه که اینا فقط چند قطره ش بود ------- پس از سال ها، فکر میکنم کم آوردم . مثل رسیدن به جایی که اگه بعد از اون هر اتفاقی بیفته اصلا هیچ اهمیتی نداره. + نوشته شده در دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 9:7 توسط doobi ...
402
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 2:32
بعد از این همه سال، حتی وقتی کسی رو میبینم که کوچکترین شباهتی به اون بچه خوشگل حرومزاده داره، موجب میشه طپش قلب بگیرم و یه حسی که انگار توی یه رینگ با یه کسی که سرتاپا ازش متنفرم و باید تا حد مرگ بزنمش، سرتاسر وجودمو میگیره. حتی زمانیکه کسی شبیه به اون راه میره، خشمگین میشم. حتی بعد از این همه سال،
403
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 2:32
با همه از تو گفتم، جز با تو . . . ترکیببی از ترس، حماقت، درد، دلتنگی و ناامیدی . . . + نوشته شده در دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 9:10 توسط doobi |
404
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 2:32
شاید تا چند روز، شاید چند ماه یا حتی چند سال نمیدونم دوباره چه زمانی بر میگردم، ولی میدونم دیگه دوست ندارم اینجا بنویسم . . . + نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 8:0 توسط doobi |
577
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 0:35
تهران خاکستری و بی نفس، آدم های بی حوصله ای که انگار از اول صبح کسی درد توی صورتشون پاشیده، کوچه های بدبوی دلمرده بدون صدای هیچ پرنده ای ... ما همچنان روزهارو روی تقویم خط میزنیم تا به آخرین روز برسیم، همچنان هر 365روز یکبار خاطرۀ اولین نفس عمیق کشیدنمونو مرور میکنیم، همچنان درد عمیق ترین تجربه های ...
580
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 0:35
دیدی؟ زندگی نه آنقدر سخت بود که من تصور میکردم، نه آنقدر وحشت ناک که تو تصور میکردی کاش میشد دو لیوان چای بریزیم، گوشه ای از این دنیای شلوغ بنشینیم و لبخندهایمان را کشف کنیم زندگی تمام آن لحظاتی بود که ما به بهانۀ رسیدن به زندگی، در حال جنگ بودیم
576
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 21:03
حالت اول: چرا دیر اومدی؟ کار برام پیش اومد، مجبور شدم یه زنگ کوچولو بزنم. پس چرا قول دادی که همون لحظه میام؟ چرا قولی میدی که نتونی انجام بدی؟ "چرا اینقدر خودتو بدنام میکنی؟..." حالت دوم: چرا دیر اومدی؟ کار برام پیش اومد، مجبور شدم یه زنگ کوچولو بزنم. فدای سرت. بیا ناهارتو بخور فرق این دوتا، خیلی بز...
575
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 15:36
مرگ مغزی، کارت اهداء عضو ... قسمتی از ترس های یک پیرمردی 28 ساله
573
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 11:39
بزرگترین درد اینه که توی زندگیت تلاش کنی پیشرفت کنی، همش رو به جلو بری، کارهای جدید بکنی و با آدم های جدید آشنا بشی برای اینکه تغییر کنی، ولی وقتی به خودت میای، میبینی وقتی از ته دل، دلتنگ میشی، ناخودآگاه میری و عکسای گذشته رو مرور میکنی . . . پی نوشت: حی میکنم، جایی در گذشته مرده ام، اما هنوز خودم ...
574
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 11:39
ما درد میکشیم و شادیم که زنده ایم، ولی زندگی نمیکنیم
563
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:49
نباید فقط بمیری که بعدش ببینی تناسخ وجود داره یا نه. مردی که قبلا با کسی زندگی کرده، بعد از اون فقط به جسم های پیرتر از گذشتش حلول میکنه. به این میگن تناسخ پیش از مرگ با تکیه بر رنجهای قبلی. توی جسم جدید، رنجهای قبلی رو هم همراه میبری و این رنجها باعث میشن توی هر لحظه دژاوو رو حس کنی. این جملۀ ثابت ...
564
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:49
چشم هایم را بستم و گشتم، اما خبری از خودم نبود. کمی در گوشه ای از افکارم ایستادم، پیرمردی را دیدم که لباس های من به تنش زار میزد، کنار چند خاطره نشسته بود و ترانه ای که در یک خاطرۀ فراموش شده را خوانده بودم، با سوت یادآوری میکرد.
565
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:49
درد یعنی تو فکر میکنی که هستی، اما در واقعیت میبینی توی هیچ جایی از اولویت های زندگیش نیستی
566
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:49
واقعه نگاری شش ساعت و ده دقیقه از روز چهارشنبه 30مرداد1395 ساعت 15:00 : مرد در Lan massenger شرکت خطاب به همکارانش نوشت "بچه ها، من امروز خیلی خستم. اگه هرکدومتون موضوعی رو دارین که باید باهم بررسیش کنین، بیاین توی اتاقم که باهم چک کنیم، اگه چیزی نیست، موضوعات باقیمونده رو شنبه باهم بررسی میکنیم" ، ...
567
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:49
چقدر دوست داشتم بین تمام نامه های امروز، نامه ای از فرستنده ای دریافت میکردم که تویی، یا زنگ خانه ام را کسی به صدا در می آورد که عطرش از تن تو برمیخواست، یا بطور اتفاقی به کسی میخوردم که جز تو نیست. چقدر بین این نامه ها و مهمان های ناخوانده و غریبه های هر روزه دنبال تو میگردم . . .