عضلات شکم و کمرم بخاطر فشار عصبیای که توی این روزها داشتم، کاملا گرفته بود و از شدت درد، ساعت 4:30 صبح مجبور شده بودم بیدارشم. جلوی سینک ظرفشوئی وایساده بودمو داشتم لیوانمو میشستم. قهوه آروم داشت دم میکشید.
پرسید: دردت کمتر شده؟
برای اینکه فکرشو راحتتر کنم گفتم: هنوز نه، ولی خوب میشه. هیچ دردی همیشگی نیست.
گفت: باشه، پس من میرم بخوابم.
رفت.
رفتم سمت گاز. عضلات کمر و شکمم توی کمتر از صدم ثانیه، پشت سر هم میگرفتن و ول میشدن و این قضیه پشت سر هم ادامه داشت، طوریکه حتی نمیتونستم مثل زمان عادی هوا رو توی ششهام بفرستم و باید سریع نفس رو برون میدادم.
آروم، نفس نفس زنان رفتم سمت گاز که قهوه دیگه کاملا جوشیده بود.
آروم قهوه رو توی لیوان ریختم. رنگش قهوه ای تیره بود
یاد این شعر افتادم که "رنگ قهوهای چشمات، رنگ خوابه . . .".
و دوباره زیر لب گفتم: هیچ دردی همیشگی نیست.
خودم خوب میدونم که دروغ میگم.
برچسب:
نویسنده: بردیا رضایی