خرید بک لینک

درباره سایت

سایه ای که هنوز نبضش میزند

آخرین مطالب

امکانات وب

دختر با لیخند زیایی حرف میزد. از کارهایی که میخواست بکنه حرف میزد. از اینکه پدرش میگه باید بره.

پسر اما فقط بعضی حرف های دختر رو میشنید.

پسر خودکار رو در دستش گرفته بود و بعضی وقت ها برای اینکه نشون بده محو دختر نیست، به صورتجلسه نگاه میکرد، یا با خودکارش بازی میکرد، اما سریع حواسش پرت صورت زیبا و گرد دختر میشد.

چیزی توی سینه پسر بیقرار بود.

مثل استرس پیش از یک اتفاق خوب.

حتی مدل موی ساده و کج دختر که روی قسمت کمی از پیشونیش افتاده بود هم برای پسر به طرز بسیار عجیبی زیبا به نظر میرسید.

دختر در نهایت گفت: کاش میتونستم همکاری کنم، ولی واقعا دارم برای رفتن آماده میشم. این پروژه الانمو تموم کنم، دیگه کار رو میذارم کنار، میشینم برای آیلتس میخونم. ببخشید که نمیتونم کمکت کنم. همیشه دوست داشتم باهم پروژه داشته باشیم تا ازت یادبگیرم، ولی الان که موقعیتش پیش اومده، شرایطم جوری نیست که بتونم کنارت باشم.

"دوست داشتم باهات پروژه داشته باشم" ، "ازت یادبگیرم" ، "کنارت باشم"، شنیدنشون چند ثانیه بیشتر طول نکشید، اما برای پسر، همون احساس خوب چند ثانیه ای بس بود.

پسر تلاش کرد صداش مثل همیشه باشه و گفت: فدای سرت، مهم نیست. چون میدونستم دوست داری توی این حوزه کار کنی بهت گفتم. مطمئن باش از اینکه تصمیم گرفتی بری، پشیمون نمیشی.

تو نمیخوای بری؟

پسر کمی سکوت کرد. استرس گرفت. همیشه کارهایی که نا تموم موندن، استرس زیادی میارن، خصوصا کاری که میدونی برات بیشترین نتیجه رو داره ولی مثل یک احمق از انجامش فرار میکنی.

پسر مردد بود، ولی گفت: چرا. منم دارم کارامو جمع میکنم که برم. اگه دیدی کاری از دستم بر میاد بهم بگو. خوشحال میشم کمکن کنم.

دختر باز همون لبخند زیباش زنده شد. گفت: ممنون. حتما.

و لبخند همیشه میتونه آتیش استرس رو فرو بنشونه، حتی اگه فقط چند ثانیه باشه.

پسر خندید

با دختر دست داد

آروم رفت

+ نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۹۶ساعت 10:52 توسط doobi |

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 21:31

صفحه بندی