خرید بک لینک

درباره سایت

سایه ای که هنوز نبضش میزند

آخرین مطالب

امکانات وب

بزرگترین درد رو در زندگیم زمانی تجربه کردم که وقتی هواپیمای جنوب نمیتونست روی باند بشینه، وقتی همه مسافرا مضطرب بودن که چی میشه و آخر سر زنده از این هواپیما میایم بیرون یا نه، فقط و فقط داشتم به این فکر میکردم که اگرم همه چیز الان تموم بشه، زیادم ناراحت نمیشم.+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶ساعت 16:51  توسط doobi  |&nbsادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1396 ساعت: 13:46

سخت ترین قسمت زمانی که ناراحتی ولی خودتم نمیدونی چت شده زمانیه که  که کسی ازت میپرسه چرا ناراحتی و تو میگی نمیدونم و اون فرد باور نمیکنه و بیشتر اصرار میکنه و تو باز میگی چیزی نیست و اون میگه به من بگو چی شده و تو فکر میکنی و بالاخره یه چیزی که زیاد هم اذیتت نمیکنه رو میگی و اون تلاش میکنه برای اینکه اون موضوع رو برطرف کنه بهت راهکار بده و ازت انتظار داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1396 ساعت: 13:46

کاش این زندگی تموم میشد؛ خیلی سریع، خیلی اتفاقی

یا کاش خودم حداقل جرات تموم کردنشو داشتم؛ خیلی سریع، بدون درد

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶ساعت 17:2  توسط doobi  | 

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1396 ساعت: 13:46

شب یلدا، دوبار نیت کردم بیت اول هر دوبار اینا بود :

بار اول: درد ما را نیست درمان الغیاث

بار دوم: سینه مالامال درد است ای دریغا مرحمی

+ نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۹۶ساعت 10:44 توسط doobi |

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 21:31

دختر با لیخند زیایی حرف میزد. از کارهایی که میخواست بکنه حرف میزد. از اینکه پدرش میگه باید بره. پسر اما فقط بعضی حرف های دختر رو میشنید. پسر خودکار رو در دستش گرفته بود و بعضی وقت ها برای اینکه نشون بده محو دختر نیست، به صورتجلسه نگاه میکرد، یا با خودکارش بازی میکرد، اما سریع حواسش پرت صورت زیبا و گرد دختر میشد. چیزی توی سینه پسر بیقرار بود. مثل استرس پیش از یک اتفاق خوب. حتی مدل موی ساده و کج دختر که روی قسمت کمی از پیشونیش افتاده بود هم برای پسر به طرز بسیار عجیبی زیبا به نظر میرسید. دختر در نهایت گفت: کاش میتونستم همکاری کنم، ولی واقعا دارم برای رفتن آماده میشم. این پروژه الانمو تموم کنم، دیگه کار رو میذارم کنار، میشینم برای آیلتس میخونم. ببخشید که نمیتونم کمکت کنم. همیشه دوست داشتم باهم پروژه داشته باشیم تا ازت یادبگیرم، ولی الان که موقعیتش پیش اومده، شرایطم جوری نیست که بتونم کنارت باشم. "دوست داشتم باهات پروژه داشته باشم" ، "ازت یادبگیرم" ، "کنارت باشم"، شنیدنشون چند ثانیه بیشتر طول نکشید، اما برای پسر، همون احساس خوب چند ثانیه ای بس بود. پسر تلاش کرد صداش مثل همیشه باشه و گفت: فدای سرت، مهم نیست. چون میدونستم دوست داری توی این حوزه کار کنی بهت گفتم. مطمئن باش از اینکه تصمیم گرفتی بری، پشیمون نمیشی. تو نمیخوای بری؟ پسر کمی سکوت کرد. استرس گرفت. همیشه کارهایی که نا تموم موندن،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 21:31

اگه بدونم بعد از مرگم زندگی وجود داره، در قالب تناسخ یا هر حالت دیگه ای، تردید نمیکنم که باید این مرحله رو در اسرع وقت تموم کنم تا زندگی جدیدمو شروع کنم.

+ نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۹۶ساعت 10:53 توسط doobi |

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 21:31

صدای زنگ ساعت سر صبح، صور قیام تمام دردهاست.

زمانی نوبت به محاکمه من میرسه که عکساتو دوباره میبینم.

شب از شدت خستگی میخوابم و ساعتو برای تکرار رنج دوباره کوک میکنم.

+ نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۹۶ساعت 10:55 توسط doobi |

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 21:31

اونقدر بهش سخت گرفتم که رفت و دیگه پشت سرشم نگاه نکرد حالا که دارم پیر میشم، هرچیزی که به اون سخت گرفتم رو فراموش کردم و یه حسی ته دلم به آدم ها التماس میکنه که کنارم بموننادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 22:24

صدای آمبولانس هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد آروم آروم، صدای سوتی که توی گوش مرد بخاطر اون برخورد شدید پیچیده بود، داشت کم میشد. طپش قلبش هر لحظه داشت کمتر میشد و تازه داشتم میفهمیدم چقدر سر و بازوی چپم درد میکنه نمیخواست از ماشین پیاده بشه. یعنی نای پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 0:30

فکر کن داری همین الان میمیری. چه حسی بهت دست میده؟ ممکنه برای کسی دلتنگ بشی یا ممکنه حس کنی نسبت به کسی مسئولیتی داری که باید زنده بمونی و اونو انجام بدی یا شاید حس کنی بودنت به کسی که دوستش داری کمک میکنه، در نتیجه باید بمونی یا شاید به خودت قولی داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 0:30

گفت: نوشته هاتو خوندم. میدونم هنوزم دوستش داری. میدونم هنوزم براش مینویسی. میدونم فقط به من دروغ گفتی.

فیلم رو pause کردم و گفتم : خب . . . ؟

چند ثانیه صبر کردم. چیزی نگفت. دوباره فیلم رو play کردم.

گفت: در ضمن، اون نوشته های مزخرفت، اصلا هم قشنگ نیست. هیچ جذابیتی توی نوشته هات نیست. بیشتر شبیه یک پیرپسر واپس زدۀ احمق مینویسی.

زیر نویس آخرین جمله فیلم رو خوندم و گفتم: میدونم. خب . . . ؟

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 0:30

بی تو، هر روز که میگذرد، تداوم رنجی ست که زندگی اش مینامند

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت: 0:51

سخت ترین کار دنیا، اثبات درونیاتت برای دیگرانه وقتی میگی من مشکل دارم، پس بقیه باید منو درک کنن، درنتیجه حرف نمیزنی، میگن بیتفاوتی و هیچی جز خودت برات مهم نیست وقتی حرف میزنی، توضیح میدی که چرا بهم ریختی، چرا یه سری کارهارو نمیتونی انجام بدی و ... ، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: جمعه 28 مهر 1396 ساعت: 9:39

توی دوراهی انتخاب بین حفظ غرور یا عشق، عاقل کسیه که غرورش رو انتخاب کنه و عاقل تر از اون کسیه که عشق رو .

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶ساعت 8:49 توسط doobi |

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: جمعه 28 مهر 1396 ساعت: 9:39

دختری که همیشه خنده بزرگی بر لب دارد و همیشه با دوستش و نامزدش بیرون میرود، باز هم دچار همان اتفاق تکراری شده بود. دوستش و پسرک کنار هم نشسته بودند و او طرف سوم میز را پر کرده بود و گاه و بیگاه به دستهای روی همدیگر دوستش و پسرک نگاه میکرد. میگفت و میخندید، ولی زود ساکت میشد. آخر سر طاقت نیاورد و در دلش گفت: بالاخره یه روز یکی هم پیدا میشه که فقط و فقط با خودم بیاد کافه و بهم بگه تو چقدر خوشگل میخنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 0:36

صفحه بندی