دختری که همیشه خنده بزرگی بر لب دارد و همیشه با دوستش و نامزدش بیرون میرود، باز هم دچار همان اتفاق تکراری شده بود. دوستش و پسرک کنار هم نشسته بودند و او طرف سوم میز را پر کرده بود و گاه و بیگاه به دستهای روی همدیگر دوستش و پسرک نگاه میکرد.
میگفت و میخندید، ولی زود ساکت میشد.
آخر سر طاقت نیاورد و در دلش گفت: بالاخره یه روز یکی هم پیدا میشه که فقط و فقط با خودم بیاد کافه و بهم بگه تو چقدر خوشگل میخندی.
+
نوشته شده در پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶ساعت 14:10 توسط doobi
|
برچسب:
نویسنده: بردیا رضایی
تاريخ: شنبه
8 مهر
1396 ساعت: 0:36