داشتم راه میرفتم تا شاید یکم دردم کمترشه.
پرسید: میخوای بیدار بمونم؟
گفتم: نه قربونت. برو بخواب. منم دردم تموم شد، امروز زودتر راه میفتم میرم شرکت.
گفت: باشه. مواظب خودت باش.
و رفت.
تا نزدیک پنجره رفتم و به پنجره همسایه رو به رو که زوج تازه ازدواج کردهای بودن که چراغشون حتی اون وقت صبح روشن بود نگاه کردم.
چقدر دوست داشتم کسی باشه که حتی وقتی میگم: "تو برو، من خوب میشم"، به همین راحتی نره . . .
برچسب:
نویسنده: بردیا رضایی