خرید بک لینک

درباره سایت

سایه ای که هنوز نبضش میزند

آخرین مطالب

امکانات وب

از شدت درد، نمیتونستم دراز بکشیم یا حتی بشینم.

داشتم راه میرفتم تا شاید یکم دردم کمترشه.

پرسید: میخوای بیدار بمونم؟

گفتم: نه قربونت. برو بخواب. منم دردم تموم شد، امروز زودتر راه میفتم میرم شرکت.

گفت: باشه. مواظب خودت باش.

و رفت.

تا نزدیک پنجره رفتم و به پنجره همسایه رو به رو که زوج تازه ازدواج کردهای بودن که چراغشون حتی اون وقت صبح روشن بود نگاه کردم.

چقدر دوست داشتم کسی باشه که حتی وقتی میگم: "تو برو، من خوب میشم"، به همین راحتی نره . . .

+ نوشته شده در شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 13:5 توسط doobi |

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 2:32

صفحه بندی