گفتم: پس چرا نمیرسی؟ خسته شدم از بس تمام راه هایی که نیامده ای را آب پاشی کردم ام که خاک از روی هیچ دلتنگی بلند نشود تا خاطر قدم هایت آشفته شود، از بس تو را در هر جا، به هزار صورت و سن دیده ام، از بس که نبودنت بودنی است همچون جای عمیق ترین زخمی که سالهاست خون به لبش نیامده اما هنوز هست ولی نیست.
خندید، گفت نزدیکم. خیلی نزدیک. و بعد، دوباره نبود.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۶ساعت 22:20 توسط doobi |
برچسب:
نویسنده: بردیا رضایی
تاريخ: سه
شنبه
20 تير
1396 ساعت: 2:32