باد به زور میخواست پنجره رو بیشتر از مقداری که باز بود، باز کنه و خودشو توی سالن شرکت جا کنه.
یه دستم به پنجره بود و با دست دیگه نگهش داشته بودم.
داشتم به دود بالای شهر نگاه میکردم و نفسمو توی سینه حبس کرده بودم و داشتم فکر میکردم.
آخر سر با خودم فکر کردم، این یه چند پک کوچیک که دردی به دردهای این شهر بی نفس اضافه نمیکنه.
و بعد، ریه هامو خالی کردم.
برچسب:
نویسنده: بردیا رضایی