چشم هایم را بستم و گشتم، اما خبری از خودم نبود. کمی در گوشه ای از افکارم ایستادم، پیرمردی را دیدم که لباس های من به تنش زار میزد، کنار چند خاطره نشسته بود و ترانه ای که در یک خاطرۀ فراموش شده را خوانده بودم، با سوت یادآوری میکرد....