پسر دست راستش را روی میز به سمت جلو برد، از کنار لیوان قهوۀ دخترک گذشت تا به دستانش رسید که انگشتانش در هم گره شده بودند و کمی میلرزید. دستش را روی دستهای دختر گذاشت و گفت: یکم آروم باش. یه نفس عمیق بکش تو برنامه ت چیه؟ چیکار میخوای بکنی؟ پسر با انگشتانش آرام روی دست دختر میکشید. پسر گفت: کی باید بری؟ دختر بیقرار بود، بدون اینکه دنبال چیزی باشد به اطرافش نگاه کرد و گفت: تا سه هفته دیگه باید برم وین برای مصاحبه. اگه قبولشی، چندوقت باید بمونی؟ بغض نکن. برای همه چیز برنامه ریزی میکنیم و درستشون میکنیم. دختر بغضش ترکید و گفت: لعنتی، یکم این زمانبندی ها و برنا...
ادامه مطلب